1.درباره ی دیوجانس داستان های شیرین بسیاری گفته اند. مشهورترین آن ها این است که اسکندر کبیر به دیدار او به بیغوله ای که در آن می زیست رفت، در مدخل آن ایستاد و گفت که آیا کاری هست که من، فاتح تمام جهان، بتوانم برایت انجام دهم، دیوجانس پاسخ داد << بلی. می توانی کنار بروی تا آفتاب به من بتابد>>.
2.<<من اگر اسکندر نبودم ،به راستی، می خواستم دیوجانس باشم.>>
هر دو از کتاب سرگذشت فلسفه، نوشته ی برایان مگی و ترجمه ی حسن کامشاد
-----------------------------------------------------------------------------
اندازه ی قلمرو اهمیت ندارد، مهم این است که پادشاه قلمرو خود باشیم.و پادشاه خوب، هم افراط کار است و هم هوس باز.
انسان متعادل موفق، موجود بی نمکی است(اصلا اگر متعادل موفق داشته باشیم). جامعه دوستش دارد و خانواده ها می خواهند بچه هایشان از این جنس بار بیایند. من هم روزی دوست داشتم که تبدیل به چنین انسانی بشوم. دیگر اما نه. حالا اسکندر یا دیوجانس بودن را ترجیح می دهم.
