1.درباره ی دیوجانس داستان های شیرین بسیاری گفته اند. مشهورترین آن ها این است که اسکندر کبیر به دیدار او به بیغوله ای که در آن می زیست رفت، در مدخل آن ایستاد و گفت که آیا کاری هست که من، فاتح تمام جهان، بتوانم برایت انجام دهم، دیوجانس پاسخ داد << بلی. می توانی کنار بروی تا آفتاب به من بتابد>>.
2.<<من اگر اسکندر نبودم ،به راستی، می خواستم دیوجانس باشم.>>
خیلی وقت بود که به سرم زده بود وبلاگ نویسی کنم. برای خودم می نوشتم اما فکر کردم که شاید وبلاگ نویسی کمک کند به منظم و قاعده مندتر نوشتن. اگر وبلاگ به درد خورد که عالی است اما اگر نه خیلی پشیمانی ندارد.
اما می شود موضوعات کلی را حدس زد. از کتاب هایی که می خوانم، فیلم هایی که می بینم، از رویاها و ترس ها و احساسات و افکاری که دارم، خواهم نوشت. شاید گاهی متنی را هم ترجمه کردم برای تقویت زبان انگلیسی.
گردنم درد می کند. برای همین هم بیشتر نمی نویسم. فردا بهتر خواهم نوشت و شاید کمی هم چارچوب نوشته ها را مشخص کردم.